الگو گرفتن از الگوها
«ابوذر غفارى»، شاگردى است ممتاز، در مکتب اسلام.
استادش «محمد» است (صلوات الله علیه)کتابش، «قرآن»،دوره آموزش، «طول عمر»،رشته آموزشى، «انسانیت».
ابوذر، انسان نمونه و الگوى والایى است، براى همه آنان که مىخواهند در «مکتب اسلام» و در تربیت دینى، «چگونه بودن» را بیاموزند.
بىشک، آنچه ابوذر از پیامبر مىآموزد، درسهایى است متعالىتر از آنچه دیگران در فکر فرا گرفتن آنند.
خوبست که ما هم این درس را بیاموزیم و به کار گیریم.
تا زندگىمان معنى پیدا کند،و حیاتمان «هدفدار» شود،و حرکتمان «جهتدار» گردد،و جهت حرکتمان به سوى «خدا» گردد، که... «الىاللّه المصیر».
شأن نزول«ابوالاسود دوئلى»، یکى از یاران خالص على علیهالسلام و شیعیان پاک و مدافعان سرسخت و وفادار ولایت، مىگوید:در ایامى که «ابوذر غفارى» این یار محبوب پیامبر و صحابى انقلابى و شورگستر آن حضرت در «ربذه» تبعید بود، پیش او رفتم.
ابوذر گفت:روزى در مسجد، خدمت رسول گرامى رسیدم.
در مسجد، جز پیامبر اسلام و على «ع» کسى دیگر نبود.
خلوت مسجد را مغتنم شمردم و پیش رسول اللّه رفته، گفتم:«اى رسول خدا!پدر و مادرم فدایت... مرا وصیت و سفارشى کن، تا خداوند مرا به خاطر آن سود دهد.
فرمود:«چه خوب، اى ابوذر!«تو از مایى.
تو از خانواده مایى، و تو را سفارش مىکنم که آن را خوب فراگیرى، وصیت و توصیهاى که در بردارنده تمام راهها و روشهاى خیر و خوبى است.
اگر آن را بیاموزى و پاسدارش باشى; به منزله دو بالى خواهد بود که تو را در پرواز مدد کند...»محمد«ص»، معلم توحیداز اینجا، سخنان پیامبر به ابوذر شروع مىشود.
رسول خدا، شاگردى ممتاز و گوشى پندنیوش و قلبى آگاه را در پیش و رو به رو دارد و مىداند که پیام و سخنش بر دل خداشناس خواهد نشست.
مىداند که نصیحت و توصیههایش، تباه نخواهد شد و هدر نخواهد رفت.
محمد «ص» و ابوذر، رو به روى هماند.
رسول خدا سخن مىگوید «ابوذر»، گوش جان را به این چشمهسار زلال معرفت و تعلیم گشوده است.
پیامبر، سخن را از «خدا» آغاز مىکند:«اى ابوذر!خدا را آنگونه عبادت کن که گویا او را مىبینى.
اگر تو او را نمىبینى، او تو را مىبیند.
بدان که سرآغاز عبادت و خداپرستى، «معرفت» و «شناخت» است.
او قبل از هرچیز، «اوّل» است و چیزى پیش از او نبوده است.
او یکتایى است که دوّمى ندارد.
پایندهاى است که نهایت ندارد.
آسمانها و زمین و آنچه در آنهاست، پدید آمده از قدرت اوست.
او.
«آگاه» و «توانا» است...»رسالت جهانى پیامبرپس از این درس نخست توحیدى، پیامبر به درس دوم مىپردازد.
از دعوت جهانى خویش مىگوید.
و... از فلسفه بعثت مىفرماید:«پس از توحید مرحله دوم «بندگى خدا»، ایمان آوردن به من است و اعتراف و اقرار به این که خداوند مرا به سوى تمامى بشریت، بهعنوان «بشیر» و «نذیر» فرستاده است، تا اینکه خلایق را به فرمان خدا به سوى حق (که خداوند است) دعوت کنم...»آنگاه به نقش جهتدهنده و نظامبخشى و وحدتآفرینى «اهلبیت» اشاره مىکند و در مقام برقرارى پیوند استوار و محبت عملآفرین با این «خانواده» مىفرماید:«پس از توحید و اعتراف به رسالت من، دوستى کردن با «اهلبیت من» است، این خانه و خانوادهاى که به خواست خدا و اراده او نجس و پلیدى از آن رفته و به «طهارت» رسیده است.
اى ابوذر!... بدان که خداوند، اهل بیت مرا در میان امتم، همچون کشتى نجات بخش نوح قرار داده است که هر که بر این سفینه برآید، نجات مىیابد و هر که از آن روى بگرداند، غرق خواهد شد...»درسى براى زندگىمشغلهها، همیشه باز دارنده انسان از تلاشهاى پیش برنده است.
آفتهاى جسمى و بیماریها، سرعت پرواز انسان را مىکاهد.
خوشبخت کسى است که تنى سالم و فرصتى آزاد و فراغتى داشته باشد تا بتواند به آنچه که «باید» برسد و دست یابد.
پیامبر، در ادامه سخنانش با ابوذر، با یادآورى این مطلب، این درس بزرگ را مىدهد که باید از فرصتها، تندرستیها، تواناییها، فراغتها و جوانیها، حداکثر استفاده را برد.
پس از بیان این نکته که بیشتر مردم در دو نعمت «صحت» و «فراغت» مغبون و زیان زدهاند، مىفرماید:«... اى ابوذر!پنج چیز را قبل از پنج چیز، قدر بشناس و غنیمت بدان:جوانىات را، قبل از پیرى،تندرسىات را، قبل از بیمارى،دارایىات را، قبل از تنگدستى،فراغت خود را، قبل از گرفتارى،و... زندگیت را، قبل از مرگ...»راستى، چه درس شگفت و بزرگ و حکیمانهاى!مگر نه اینکه سرمایههاى سودآور انسان در بازار زندگى، عبارت است از:«جوانى»، «سلامتى»، «امکانات مادى»، «فراغت» و سرمایه «عمر»؟! و مگر نه اینکه آفت هر یک از اینها، در کنارش بیان شده است؟اگر بتوانیم در جوانى، کارى براى پیرى بکنیم،اگر بتوانیم از تندرستى، بهره کامل ببریم،اگر موفق شویم «مال» را در جاى درست خود، مصرف و خرج کنیم،اگر از فرصتهاى گرانبها، حداکثر استفاده را بگیریم،و اگر از عمر گرانمایه، براى خانه ابدى و سراى آخرت، رهتوشهاى برداریم،دیگر چه غم و اندوهى؟بیشتر زیان زدگان، کسانىاند که گهر وقت را، رایگان از دست مىدهند.
مگر مىتوان وقت رفته را باز آورد؟... هرگز!از رسول خدا بشنویم:«... اى ابوذر!از این که کارى را به آینده موکول کنى (و کار امروز را به فردا بیفکنى = تسویف) بپرهیز.
تو امروز، در مقابل امروزت هستى، از آینده چه خبر دارى؟اگر فردایى داشتى، براى فردایت چنان باش که براى «امروز»ت بودى.
و اگر به «فردا» نرسیدى، بر کوتاهى و قصور امروز، اندوه نخواهى داشت.
اى ابوذر!...چه بسا کسانى که به استقبال روزى مىشتابند و در انتظار «فردا»یى هستند ولى هرگز به آن نمىرسند.
اگر به «اجل» و سرنوشت آن بیندیشى، آرزوهاى دور و دراز، و مغرور شدن به آنها را دشمن خواهى دانست...»«اى ابوذر!در دنیا چنان باش که گویى غریبى هستى، یا یک رهگذر، و خود را از اهل گور به حساب آور...»دنیا همچون پلى است که باید از آن عبور کرد تا به سراى جاودان «آخرت» رسید.
دنیا، یک مسافرخانه است.
دنیا، یک منزلگاه سر راه است و ما، مسافرى رهگذر...ما، آخرتى هستیم، نه دنیایى.
باید از این «فرودگاه» براى آن «قرارگاه» رهتوشه برگیریم.
وطن ما خانه ابدى آخرت است.
باید فکر کنیم که ما را در گور گذاشتهاند و فرصت از دست رفته، و باید حساب عملکرد خود را پس بدهیم.
بیا رهتوشه برداریم.
.
رسول خدا «ص» در ادامه صحبتهایش مىفرماید:«... اى ابوذر!قبل از بیمار شدن، از سلامتىات بهرهبردارى کن و قبل از مرگ، از حیات خود، چرا که، نمىدانى نام و نشان تو در فردا چیست.
اى ابوذر! بپرهیز از این که مرگ، در حال لغزش و خطا تو را دریابد، که دیگر نه امکان بازگشتى هست و نه پوزش، پذیرفته مىشود و نه تو را براى آنچه به جا نهادهاى مىستایند و نه اشتغالات، عذرى به حساب مىآید...».
تعهد در برابر فرصتهاحساسیت پیامبر را نسبت به «وقت» و گذران عمر و سپرى شدن فرصتها و استفاده شایسته نکردن از آن مىبینیم.
پیامبر در ادامه سخنانش با ابوذر، روى این مسأله تأکید فراوان دارد.
سرمایه داشتن و تجارت نکردن،فرصت داشتن و زیان بردن،زنده بودن و عمر را به بطالت گذراندن،کیمیاى عمر را ارزان فروختن،اینها چیزهایى است که پیامبر اسلام، بشدت نسبت به آنها حساسیت نشان مىدهد و در هدفدارى حیات انسان، براى پرداختن به آن، جایى خاص قرار داده است.
باز بشنویم از زبان آن حضرت:«.
.
اى ابوذر!بر عمر خویش، بیش از درهم و دینارت حریص باش!...»عقل حسابگر، به محاسبه امور مالى، دخلها و خرجها، موارد مصرف، سودها و زیانها، بهطور جدى مىپردازد، ولى... آیا عمر و وقت، ارزش درهم و دینار را هم ندارد؟! آیا به حساب مصرف عمر هم مىپردازیم؟!در رابطه با اعمالمان، آیندهاى پرخوف و خطر در پیش داریم،گردنههایى صعبالعبور، ایستگاههایى براى بازرسى و تفتیش دقیق، توقفگاههایى براى حساب!پیامبر دلسوز، و تربیتدهنده جانها، اینها را به ابوذر یادآورى مىکند:«اى ابوذر!...هر یک از شما منتظر چیست؟ثروتى که طغیانآور است؟ فقرى که نسیانآور است؟ مرضى که به فساد مىکشد؟ پیرى و کهولتى که زمینگیر مىکند؟ یا... مرگى که شتابان به سراغ مىآید؟ یا دجّالى که بدترین غایب مورد انتظار است؟ یا فرا رسیدن قیامت را؟و... ساعت قیامت، وحشتبارتر و تلختر است!...»تعهد علم و دانشدانش، نور و روشنایى است.
اما آنگاه که همراه با تقوا و خدابینى باشد.
وگرنه، دانش بدون دین و علم بدونعمل، جزوبال بر گردن دانشمند، چیزى نیست.
علم، باید نافع باشد و دانش باید به حال جامعه مفید افتد، وگرنه آفت جامعه خواهد بود.
پیامبر مىفرماید: «در قیامت، بدترین مردم نزد خداوند، ازنظر موقعیت، عالم و دانشمندى است که خود و دیگران از علمش نفع نمىبرند.
ثمر علم اى پسر عمل استورنه تحصیل علم دردسر استعلم باید در خدمت مردم باشد، و وسیله آگاهى دادن، بصیرت بخشیدن، راهنمایى کردن! نه مایه تفاخر... و سرمایه غرور! نه وسیله مباهات و دانش را به رخ دیگران کشیدن.
ادامه سخن رسول خدا «ص»:«اى ابوذر!...هرکس دانش بطلبد، تا مردم را به طرف خود جلب کند، هرگز بوى بهشت را نخواهد یافت.
هرکس دانش بجوید، تا به کمک آن، مردم را بهتر بفریبد، هرگز بوى بهشت را نخواهد یافت.»جنگِ «تخصّص» و«تعّهد» و نزاع «تکنیک» و «تقوا» ریشه در همین مسأله دارد.
چو دزدى با چراغ آید گزیدهتر برد کالا!پیامبر اسلام، برحذر مىدارد که علم، در جهتِ فریب مردم به کار رود.
تیغ دادن در کف زندگى مستبه که افتد علم، نا کس را به دستغرور علمىیکى از بزرگترین شهامتها، اعتراف به «جهل» است.
اگر چیزى را نمىدانیم، بدون توجیه و تأویل، و شیره مالیدن سر خلقاللّه، بدون چربزبانى و سالوس بازى و پشت هماندازى، صریح و باشجاعت، بگوئیم: «نمىدانم»!این، مشکلتر از به خاک رساندن پشت حریف در کشتى است و بیش از شکست دادن دشمن در میدان رزم، نیرو مىطلبد; زیرا اینجا ما با دشمنى، نیرومند، به نام «نفس» دستبهگریبانیم که در خانه دلمان جا دارد.
هرچیزى آفتى دارد، و آفتِ علم، «غرور» است.
غرور علمى، انسان را از اعتراف به جهل و نادانى باز مىدارد.
از رسول خدا بشنویم:«... اى ابوذر!وقتى از چیزى سؤال شد که نمىدانى، بگو: «نمىدانم».
که هم از پیامدهاى ناجور آنچه نمىدانى نجات یابى،و هم از عذاب خداوند در قیامت!...»آرى... این، شجاعت و قهرمانى مىخواهد.
دلیرى فقط در تیغ کشیدن و تیر انداختن نیست.
میدان رزم، فقط جبهه بیرونى جنگ با دشمن رویاروى، نیست.
«نفس» نیز حریفى است که براى مبارزه، «حریف» مىطلبد.
پیامبر اسلام، عبور مىکرد.
به جمعیتى که پیرامون یک قهرمان جمع شده و به تماشاى وزنهبرداى و زورآزمایى او ایستاده بودند، برخورد.
فرمود:«قهرمان کسى است که بر «نفس» خود غالب شود!»اعتراف به جهل، یکى از این میدانهاست که قدرت و غلبه و شجاعت انسان، آزموده مىشود.
خسارت علم بدون عملدر اسلام، آنچه تکلیفآور است.
«دانایى» و «توانایى» است.
هرچه انسان بیشتر «بداند» و «بتواند»، مسؤولیتش سنگینتر است.
«علم» و «قدرت»، زمینه مسؤولیت انسان مسلمان است.
اگر «دانش»، دست انسان را نگیرد و به «نجات» نرساند، وبال گردن است و مایه بدفرجامى.
خسارت، از آنِ کسى است که چیزى نمىداند.
خسران زدهتر، کسى است که مىداند ولى عمل نمىکند.
حکیمى را پرسیدند: عالم بىعمل به چه ماند؟گفت: به درخت بىثمر.
(گلستان سعدى)آنچه بیشتر مایه رسوایى و خسران است، مربوط به آخرت است.
از زبان پیامبر بزرگ بشنویم:«اى ابوذر!.
در قیامت، گروهى از بهشتیان به اهل دوزخ رو کرده، مىپرسند:ما به کمک تعلیمها و آموزشهاى شما و در سایه تأدیب و تربیت شما به بهشت وارد شدیم.
شما خودتان چرا به دوزخ افتادید؟مىگویند:ما به خیر دعوت مىکردیم.
ولى خودمان عمل نمىکردیم.»آیا این خسارت نیست که انسان، دارویى براى درمان بیماران یا مشعلى براى هدایت دیگران تهیه کند، ولى خود در کام مرض بمیرد یا در دام ظلمت بماند؟!هم ندانستن عیب است، هم به دانسته عمل نکردن.
رسول خدا «ص» ادامه مىدهد:«اى ابوذر!...حقوق پروردگار، بیش از آن است که بندگانش بتوانند ادا کنند.
نعمتهاى خدا، افزونتر از آن است که بندگان، قدرت شمارش آن را داشته باشند.
اى ابوذر!.
.
تو، در گذشت شب و روز، در حالى به سر مىبرى که اَجَلها کم مىشود، کارها دقیقاً محفوظ است، مرگ هم ناگهان مىرسد.
هر زارع و کشتکارى، آنچه را کاشته درو مىکند (گندم از گندم بروید، جو ز جو...)هرکس به هر چیزى برسد، خداوند عطا کرده، و هرکه از گزند و شرّى محفوظ مانده، خداوند نگهبانش بوده است...»سیماى پرهیزکاران«اى ابوذر!...پرهیزکاران، سرورانند.
و فقها، رهبران.
همنشینى با اهل تقوا و فقه، سبب فزونى دانش و دین است.
مؤمن، گناهش را همچون صخرهاى سنگین مىبیند که مىترسد بر سرش بیفتد و... کافر، گناه خود را همچون مگسى مىبیند که بر بینىاش مىگذرد.
اى ابوذر!...هرگاه خداوند، اراده نیکى به بندهاى بکند، گناهانش را همیشه پیش چشمش قرار مىدهد و هرگاه، خوبى کسى را نخواهد، گناهانش را از یادش مىبرد...» (که موفق به توبه نشود).
یکى از بزرگترین گناهان، کوچک شمردن گناه است.
این، نشانه غرور انسان است.
اگر انسان نسبت به معصیتها، بىتوجه باشد، موفق به توبه هم نخواهد شد.
کسى که بىتوبه بمیرد، در قیامت باید پاسخگوى خطاها و نافرمانیهایش باشد.
حیف است که وجود، در باتلاق گناه، خفه شود.
ظلم است که هستى، به گناه آلوده گردد.
ستم بر انسان است و ناسپاسى از خدا، که انسان «گنهکار» شود.
انسان براى طاعت آفریده شده....
نه معصیت! و براى عبادت، ... نه سرکشى! و براى رحمت، ... نه عذاب و براى وصال ... نه هجران! و براى صعود، ... نه هبوط و سقوط!گرچه گناهان را به «صغیره» و «کبیره» تقسیم کردهاند و «کبائر» را زشتتر و عذاب آن را دردناکتر از «صغائر» دانستهاند ولى... گناه، گناه است.
از این جهت که نافرمانى است، کوچک و بزرگ ندارد.
وقتى درک کنیم که سرپیچى از فرمان چه کس شده است، آنگاه از گناه کوچک هم هراس خواهیم داشت و «گناهان صغیره» را هم ترک خواهیم کرد.
پیامبر اسلام «ص» در سفارش به ابوذر، ملاک را اینگونه روشن مىکند:«اى ابوذر!... به کوچکى گناه نگاه مکن.
نگاه به عظمت کسى بنگر که نافرمانىاش کردهاى...اى ابوذر!...یک انسان، حتى بهخاطر گناه، از رزق محروم مىشود.
بهرهمند، کسى است که سخنش با عملش یکى باشد.
و گرفتار آنکه قول و فعلش با هم ناسازگار باشد.
اى ابوذر!آنچه به تو مربوط نمىشود و در قبال آن مسؤولیتى ندارى رهایش کن.
آنچه را به تو مربوط نیست مگو و زبانت را در زندان اختیار خویش قرار بده...»(زبان سرخ، سر سبز مىدهد برباد...) و مگر کم گناهى است که از طریق زبان انجام مىگیرد؟دهان چون قفلى است که اژدهاى زبان را به بند کشیده است.
کلید این قفل و درب باید در اختیار تو باشد.
هروقت خواستى سخن بگویى، آنچه را با عقل و ایمان و با شرع و خرد منطبق است بر زبان آورى.
در حدیث است:«شایستهترین چیزى که مستحق محبوس ساختن است «زبان» است.
اگر زبان آزاد باشد هر چه بخواهد بگوید، روزى سر از غفلت برخواهیم داشت که بارى سنگین بر دوشمان است، بارى سنگین از:تهمت و افترا، دروغ و شایعه پراکنى، استهزاء و سخنچینى، لغویات و یاوهگویى، غیبت و اهانت، فحش و ناسزا...آن وقت، این جان پاک باید زیر این همه بار ناپاکى خُرد شود و روزى پاسخگوى آن «گفتهها» و اظهارات باشد.
آرى... از «گفته» هم سؤال خواهد بود.
آیا بهتر نیست که بر زبان، مهر بزنیم و با مهار تقوا، آن را کنترل کنیم؟مزن بىتأمل به گفتار، دمنکو گو، اگر دیر گویى، چه غم؟!راز برترىخداوند، عادل است; لیکن به آنکه بیشتر کار و عبارت کند، پاداش بیشتر مىدهد.
و این نه تبعیض که عین عدالت است.
در درجات آخرت نیز همین گونه است.
رتبههاى مختلف بندگان، نزد خدا و در بهشت، در گرو برترى و پیشگامى و استمرار هرکس در عبادت و تقوا و جهاد و خدمت است.
کلام نبوى را در این باره بشنویم:«اى اباذر!...خداى سبحان در قیامت، گروهى را به بهشت مىبرد و به آنان آن قدر (نعمت و مرتبت) عطا مىکند که خسته مىشوند.
درحالى که برتر و بالاتر از آنان، گروهى در درجات رفیعترى قرار دارند.
وقتى چشمشان به آن والاتران مىافتد، آنان را مىشناسند، و مىگویند: خدایا! این برادران، در دنیا با ما و همراه ما بودند.
چه شد که آنان را برما برترى بخشیدى؟گفته مىشود:هیهات! هیهات! وقتى شما سیر بودید، آنان گرسنگى مىکشیدند.
وقتى سیراب مىشدید، آنان تشنه بودند.
وقتى در خواب بودید، چشم آنان (به عبادت و گریه) بیدار بود.
اى ابوذر!...خداى بزرگوار، نور چشم و فروغ دیدگانم را در «نماز» قرار داده است.
و همانگونه که براى گرسنه، «طعام» و براى تشنه، «آب» را محبوب ساخته، نماز را نیز محبوب من قرار داده است.
گرسنه هرگاه غذا بخورد، سیر مىشود.
امّا من... هرگز از «نماز» سیر نمىشوم!...»این است راز برترى انسانهایى بر انسانهاى دیگر.
قرب جستن به خدا از راه عبادت، سحرخیزى، شببیدارى، تهجّد.
چگونه مدعى عشق خداست، آنکه شب را، همه شب، تا سحر مىخوابد و درِ خانه خدا را نمىزند و با حلاوت مناجات و شیرینى «ذکر خدا» بیگانه است؟ چگونه ادعاى مسلمانى دارد، آنکه از درد و نیاز همسایه و برادر دینىاش بىخبر است؟«اى ابوذر!...تا وقتى در حال نمازى، پیوسته در خانه خدا را مىزنى.
و هرکس، درِ هر خانهاى را زیاد بکوبد، بالأخره باز خواهد شد!...»هم نجوا شدن با صدّیقان متهجّد و نماز شب خوانان پرسوز، انسان را به رتبه آنان نیز مىکشد و مىرساند... امروز روز عمل است.
نتیجه و نمره و پاداش در قیامت معلوم مىشود.
دریغ و حسرت، بر آنان که از مزرعه امروز، براى فرداى نیازمندى، برگ و بار و رهتوشهاى برندارند...«... اى اباذر!اگر هر نمازگزار، خبر داشت از نیکیهایى که میان آسمان و زمین بر او فرو مىریزد و مىدانست که در نماز، با چه کسى به سخن ایستاده است، هرگز دست از نماز نمىکشید...»آرى... نماز، حضور در بزم دیدار الهى است و نشستن برمائده رزق معنوى پروردگار.
از این سفره رزق و مائده معنوى، بىبهره نمانیم...دو مرز بىنهایتفاصلهاى که میان «خداجویان» و «خودخواهان» است، از خاک تا خداست.
خاکیان با افلاکیان، قابل مقایسه نیستند و دو مرز تا بىنهایت، میان آنان که تا حد و مرز فرشته اوج مىگیرند، یا تا پستى حیوانیت سقوط مىکنند، وجود دارد.
رسول خدا «ص» نماز را، عاملى در این قلمرو، براى تعالى و رشد مىداند و به ابوذر مىفرماید:«اى اباذر!...هر که غیر از نمازهاى واجب، در شبانهروز دوازده رکعت نافله بخواند، بر خداست که او را به بهشت ببرد... نماز ستون دین است»تفاوت بندگان خدا، از خاک تا خدا، در همین «پیوند با خدا» نهفته است.
یکى از عبادت خدا لذّت مىبرد، دیگرى حال و حوصله نماز و قرآن و دعا ندارد.
آیا رواست که نتیجه یکسان ببرند؟...تو و چشمهایت، که همیشه خواب استمن و قلب پاکم، که زلال آب استمن و چشم بیدار، تو و دیده برهممن امید فردا، تو فسرده غمتو زظلمت شب، من از آفتابمتو به «خویش» پابند، من از آن رهایمتو و نالههایت، من و نغمههایمتو و رنج پستى، من و گنج هستىتو و دردِ «ماندن»، من و... شوقِ «رفتن»!آرى... «چگونه بودن» است که رتبهها را مشخص مىسازد.
وقتى نماز، پیوند عاشقانه خالق و مخلوق باشد و نیایش «بنده» با «خدا» و گفتگوى دو دوست، نجواى دو حبیب و راز و نیاز دلبر و دلداده، مگر کسى از این گونه نماز، خسته مىشود؟قلبى به عظمت قلب محمد «ص» در نماز وقتى پیش روى خداست و معرفتى به ژرفاى شناخت و عمق معرفت نبوى، در برابر اقیانوس کران ناپیداى عظمتِ «اللّه» قرار مىگیرد، خستگى و ملالت یعنى چه؟ و اصلاً سخنى جز شوق نمىتوان گفت.